گربهها و راز رودخانه
از قصهپرداز · 3-6 · ماجراجویی · نسخه ۱
سلامِ آرام کنار پل
صبح نرم بود. زیرِ پلِ سنگی خنک بود. بوی نعناع از رود میآمد. نورِ آبی-سبز روی آب میرقصید. نوشین زانو زد. ذرهبینِ فیروزهای را جلو آورد. گفت: «مامان، نگاه! برقهای سبز کوچولو!» مامان نوشین لبخند زد. گفت: «آرام نگاه کن، عزیزکم.» بویهی کوچک با نسیم گفت: «دینگ… دینگ.» دو مرغابیِ برنزی برق زدند. کاشیِ فیروزهایِ وسطِ طاق چشمک زد. سه سطلِ رنگی کنارِ سکو میدرخشید. آبی، سبز، زرد. نوشین دستِ کوچکش را تکان داد. گفت: «سلام، رودِ روبانی!» آب گفت: «قلقل…» مثل خنده بود. نسیم، گونهی نوشین را قلقلک داد. مامان نوشین آرام گفت: «رود، سلامِ تو را شنید.» از دور، کنارِ بیدِ خمیده با روبانهای سبز، دارا خان ایستاده بود. پالتوی سبز جنگلیاش نرم میدرخشید. عینکِ گردش برق میزد. عصای چوبیِ برگمانند در دستش بود. زنگولهی براقِ گردنش آرام گفت: «زنگ… زنگ.» او سر تکان داد و لبخند زد. نوشین آرام پرسید: «مامان، اون آقا کیه؟» مامان گفت: «دوستِ رود. مهربان است.» نوشین لبخند زد. دوباره به آب نگاه کرد. با ذرهبین، برقها مثل ستارههای ریز شدند. گفت: «سلامِ دوم!» آب دوباره قلقل کرد. نوشین آهسته گفت: «من هر روز سلام میدم.» مامان گفت: «و رود، هر روز گوش میدهد.» نسیم، روبانهای بید را تکان داد. پل ساکت و مهربان بود.
دوستیِ نعنایی
لبهی شرقیِ پل بودیم. کنار سنگفرش، یک کاشی شکسته برق میزد. نوشین آهسته پا گذاشت کنار آن. زیر شاخهی پایینِ بید نشست. روبانهای سبزِ بید فشفش میکرد. بوی نعناع از رود میآمد. بویهی کوچک گفت: دینگ… دینگ. پسری نزدیک شد. هودی سبزِ نعنایی پوشیده بود. کلاهِ گوشدارش نرم تکان میخورد. سوتکِ آبی از گردنش آویزان بود. گفت: «سلام… من میمو.» لبخند زد. شکاف کوچکی بین دندانهایش بود. نوشین گفت: «سلام، من نوشین!» ذرهبین فیروزهای از بند قرمز آویزان بود. مامان نوشین لبخند زد. گفت: «بیایید قایق درست کنیم.» او دفترچهی نقاشیِ نوشین را باز کرد. یک برگ سفید داد. گفت: «تا بزنیم… یک تا، دو تا… قایق!» دستهای کوچک کنار دستهای مامان بود. کاغذ شد قایق کوچک. نوشین گفت: «اسمش چی باشه؟» میمو گفت: «نعنا-باد!» همه خندیدند. مامان نوشین گفت: «آرام بگذاریم روی آب.» قایق را روی آب گذاشتند. آب گفت: قلقل… نسیم گفت: هوو… ناگهان قایق گفت: «زووو!» تند رفت. از کنار سنگریزهها رقصید. روبانهای بید خندیدند. نوشین گفت: «وای! خیلی تند رفت!» میمو جلو خم شد. سوتکِ آبی را گرفت. گفت: «برگرد… کوچولو!» اما قایق دورتر شد. بویه دوباره گفت: دینگ… دینگ. نوشین دستِ میمو را گرفت. گفت: «با هم فکر کنیم.» مامان نوشین آرام گفت: «نترسید. اول نگاه کنیم راهِ امن.» نسیم خنک بود. رود میدرخشید. دو دوستِ تازه، کنارِ بید، به قایق نگاه کردند.
پوفِ میمو و قایقِ نجات
با احتیاط راه رفتیم تا پلههای سنگیِ غربِ پل. نزدیکِ دو مرغابیِ برنزی نشستیم. آب کمعمق بود. روشن بود. جرقههای سبز در آب میدرخشید. بویهی کوچک گفت: دینگ… دینگ. قایقِ «نعنا-باد» دورتر میچرخید. نوشین نفسش را حبس کرد. گفت: «میتونی کمک کنی، میمو؟» میمو سر تکان داد. گفت: «وقتِ نجاته.» یک چشمک زد. پوف! ابرکی از برقِ سبز دورش پیچید. در یک چشمِ بههمزدن، میمو شد یک بچهگربهٔ ببریِ خاکستری. پنجههایش سفید بود. روبان نعنایی دور گردنش نرم میدرخشید. گربهکوچولو با جهشهای سبک روی سنگها رفت. آب سرد به پنجههاش بوسه زد. گفت: «مییـاو!» دمش را مثل سکان تکان داد. قایق را آرام هول داد. قایق چرخ زد و برگشت سمت ساحل. نسیم گفت: هوو… آب گفت: قلقل. نوشین دست زد. گفت: «آفرین! اومد!» مامان نوشین لبخند زد. گونهٔ چپش گود افتاد. گفت: «آرام… قایق را بگیر.» نوشین قایق را برداشت. کاغذ خیس، خنک بود. بوی نعناع میآمد. پوف! دوباره برقِ سبز. میمو شد همان پسرِ هودیپوش. خندید. شکافِ کوچکِ بین دندانهاش برق زد. گفت: «برگشت، کوچولو!» از دور، دارا خان کنار سکو ایستاده بود. پالتوی سبزِ جنگلیاش میدرخشید. عینکِ گردش برق زد. عصای برگمانندش در دست بود. زنگولهٔ کوچکش نرم گفت: لینگ… لبخند زد و سر تکان داد. نوشین، میمو و مامان خم شدند. همگی گفتند: «سلام، رودِ روبانی!» رود برق زد. انگار لبخند زد. نسیم روبانهای بید را فِشفِش تکان داد.
پلِ دستانداز و بطریهای نورانی
صبح بود. ریزباران نرم میبارید. بوی نعناع در هوا میچرخید. ما از لبهی شرقی کنار سکو ایستاده بودیم. زیر طاقِ سنگیِ پل، کاشیِ فیروزهای برق میزد. سنگفرشِ شرقِ پل یک کاشیِ شکسته داشت. بویهی کوچک گفت: دینگ… دینگ. روبانهای سبزِ بید فِشفِش میرقصیدند. آنطرفِ رود، کنار پلههای غربی، دو مرغابیِ برنزی میدرخشیدند. کامیونِ بازیافت غررر… بالا رفت. پل کمی دستانداز داشت. تپ! تپ! زنگولهی کوچکِ دارا خان گفت: لینگ. دارا خان آرام گفت: «حواسجمع.» درِ عقبِ کامیون تکان خورد. یک سبدِ بازیافتِ آبی با برچسبِ آفتابگردان لرزید و چرخِ عقبش جیر… جیر کرد. چند بطریِ نورانی قل خورد. لبه را بوسیدند و پِلِنگ! پِلُپ! توی رود افتادند. آب گفت: قلقل… و ناگهان برق زد. جرقههای سبز مثل ستارههای ریز روی آب دویدند. نوشین گفت: «وااای! چرا میدرخشه؟» مامان نوشین دستِ او را گرفت. گفت: «نگران نباش، بیخطرند. نورها مهرباناند.» میمو چشمهای سبزش را ریز کرد. گفت: «مثل برفکِ نعناع!» و خندید. دارا خان عینکش را بالا زد. گفت: «ببینید… نورها پیام دارند.» نسیم خنک شد. قطرهها روی بارانیِ زردِ نوشین تیک… تیک میچکید. بطریها آرام میچرخیدند و نزدیکِ پلهها میدرخشیدند. سه سطلِ بازیافتِ سهرنگ کنار سکو ساکت بودند. رود برق زد و انگار گفت: «سلام… گوش کن.» ما نفس را آهسته بیرون دادیم. دلهامان تکان خورد. چیزی تازه شروع شده بود.
جرقههای سبز و راز گربهها
جرقههای سبز روی آب میرقصیدند. ریزباران تیکتیک میچکید. بوی نعناع تازه در هوا بود. کنار پلهها، سه گربه آرام آمدند. سبیلهاشان میلرزید. گفتند: میاو… میاو… و قلپ… قلپ… از آب برقبرق نوشیدند. ناگهان نورها دورشان حلقه زد. گربهها پوف! شدند آدمکهای کوتاهِ سبزپوش. صدایشان نرم شد. یکی گفت: «رود میگوید: آرام قدم بردار.» دیگری گفت: «برگها را نوازش کنید.» سومی آرام خندید: «کاغذها را بردارید. رود نفس میکشد.» نوشین ذرهبین فیروزهایاش را جلو آورد. گفت: «واای… توی عدسی، برگهای کوچک میدرخشن!» میمو سوتک آبی را در مشت گرفت و آرام گفت: «نمیدمم. نترسن.» چشمهایش سبزتر شد. دارا خان عینکش را بالا زد. زنگولهاش لینگ… لینگ گفت. دفترچهٔ کوچک را باز کرد و نوشت: «پیامِ رود: مهربانی با آب.» بعد به نوشین نگاه کرد و لبخند زد. مامان نوشین دستِ او را گرم گرفت. گفت: «میشنوی؟ رود حرف میزند.» بویهٔ کوچک گفت: دینگ… نسیم بید را تکان داد؛ روبانهای سبز فِشفِش کردند. آنسوتر، دو مرغابی برنزی خیس و براق بودند. کاشیِ شکستهٔ سنگفرشِ شرقِ پل برق زد. سه سطلِ بازیافتِ سهرنگ کنار سکو ساکت بودند. آدمکها دوباره پوف! شدند گربه. دمها تاب خورد. یکی چشمک زد و میاو گفت: «ما پیامرسان نوریم.» نوشین نفسش را آهسته بیرون داد. گفت: «فهمیدم… نورها کمک میکنن گربهها زبانِ رود رو بگن.» دارا خان آرام سر تکان داد. انگار میخواست چیزی بگوید…
سوال آرام دارا خان
زیر شاخههای بیدِ خمیده، قطرهها کمکم بند میآید. نسیم میوزد. روبانهای سبز فِشفِش میکنند. بویهی کوچک دینگ میگوید. آب برقِ ریز دارد. بوی نعناع در هواست. سه سطلِ رنگی کنار سکو آراماند. دارا خان از سمتِ پل میآید. بوتها روی سنگِ خیس، تقِ نرم میزنند. عینکِ گردش برق میزند. زنگولهاش لینگ… لینگِ نرم دارد. کنارِ نوشین میایستد. خم میشود تا همقد شود. عصای برگدارش را آرام روی زمین میگذارد. میگوید: «نوشینِ مهربان، رود دلش حرف دارد. کمک میکنی؟» صدایش مثلِ نسیم است. نوشین لبخند میزند. میخندد. «هورا! بله! من کمک میکنم!» ذرهبینِ فیروزهای در دستش برق میزند. توی عدسی، نقطههای سبز میدرخشند. میمو سوتکِ آبی را میفشارد. آرام میگوید: «منم میآم. سوت نمیزنم. آروم.» چشمهایش میخندد. مامانِ نوشین دستِ دخترک را میفشارد. میگوید: «ما کنارِ همیم. قدمهای کوچک، کارهای بزرگ.» دارا خان لبخندش گرم است. میگوید: «پس قولِ سبز.» نوکِ عصا را با نوکِ ذرهبین میچکاند. «اول، بازیِ ساده. لبخند بزن. یک کاغذِ خیس را از چمن بردار. بعد به آب سلام بده.» دفترچهی کوچک در جیبش میلرزد. میگوید: «مینویسم: آغازِ کمکِ نوشین.» بویه دوباره دینگ میگوید. رود موجِ ریز میسازد. انگار خوشحال است. نوشین نفسِ عمیق میکشد. میگوید: «سلام، رودِ برقبرق!» و آماده میشود.
سوتکِ بیدارکن
صبح نرم است. آفتاب روی آب میرقصد. بوی نعناع میآید. بویهی کوچک دینگِ آرام میگوید. روبانهای بید فِشفِش میکنند. نوشین ذرهبین فیروزهای را بالا میگیرد. میگوید: «نورها اینجان. دنبالم بیایید.» میمو سوتک آبی را به لب میگذارد. چشمهایش میخندد. میگوید: «فقط یک فیییت.» و فییییتِ روشن میزند. صدا مثل پر مینشیند روی آب. از پشت بوتهها، گربهها میآیند. روی پلهی سنگی، روی لبهی پل. میمیَو… میمیَو. چند تا پوف میکنند. برق سبز میدرخشد. برای لحظهای «عموهای سبزپوش» میشوند. لبخند دارند. دست تکان میدهند. دارا خان عصای برگدار را آرام به سنگ میزند. تقِ نرم میکند. میگوید: «بازیِ پنج پنجهٔ پاکیزه، شروع!» زنگولهاش لینگِ نرم میزند. عینکش برق میزند. نوشین میجهد کنار سه سطل رنگی. میگوید: «این راهِ بازی است. اول، از کنار چمن چیزهای خیس را برداریم. بعد، سلام به آب.» ذرهبینش روی ردّ نور میلغزد. نقطههای سبز میدرخشند. او اشاره میکند: «از این خط نور برویم تا زیر پل. بعد برگردیم به سطل آبی.» مامان نوشین دست میزند. میگوید: «آرام و شاد.» عموهای سبزپوش میخوانند: «یک پنجه، دو پنجه…» بچهها میخندند. میمو میگوید: «من همراه میشوم.» و کنار نوشین میدود. دو مرغابی برنزی برق میزنند. آب قلقلِ ریز دارد. رود انگار لبخند میزند و گوش میدهد.
پنجپنجهها دستبهکار
زیر سایهی بید، نور سبز ریز میدرخشد. نسیم میوزد. بویهی کوچک دینگِ نرم میزند. مسیر سنگفرش تا سطلهای سهرنگ برق میافتد. نوشین با ذرهبین میگوید: «این بطریها برای سطل آبی. کاغذها برای زرد. پوستهای میوه برای سبز.» میمو سبد بازیافت آبی را هُل میدهد. چرخ عقب جیرجیر میکند. میخندد و میگوید: «آرام، جیرجیر کوچولو.» بطریهای نورانیِ بیخطر قلقل میکنند و میافتند توی سطل آبی. تقِ لطیف میدهند. دارا خان عصای برگدار را آرام به سنگ میزند. تقِ نرم. عینکش برق دارد. میگوید: «آرام و دقیق.» دفترچهی کوچک در دستش باز است. مینویسد: «قانونِ پنجهی دوم: هر چیز جایش.» عموهای سبزپوش چوبکهای سبک میآورند. نخ نعنایی میدهند. میگویند: «آشیانهی پرنده، سبک و امن.» نوشین میگوید: «این سوراخِ درِ کوچولو برای پرنده.» میمو بند را گره میزند. میگوید: «محکم اما نرم.» چوبها میچسبند. بوی چوب تازه میآید. کنار نردهی رود، نوار خاکی نرم است. بوی خاک و نعناع قاطی شده. دارا خان میگوید: «بذر کوچک، خوابِ سبز.» بچهها دانهها را میکارند. با دو انگشت خاک را میپاشند. نوشین لالایی آرام میخواند: «بزرگ شو کوچولو.» نور سبز روی خاک میرقصد. مامان نوشین سبد حصیری را نگه میدارد. میگوید: «بعد از کار، لقمهی سیب.» لبخندِ گونهچال دارد. یک بچهی خجالتی کنار سطلها میایستد. به شیرِ تمرینی نگاه میکند. چشمهایش میلرزد. نوشین آرام میگوید: «بعدیِ بازی، نوبتِ شیر کوچولوست. با هم میرویم.» رود قلقلِ ریز میکند. انگار میگوید: «آفرین، پنجههای پاکیزه.»
شیرِ کوچولو، دلِ بزرگ
کنار نردهی رود، شیرِ آبِ کوچولو چکچک میکرد. بوی نعناعِ آب بالا میآمد. بویهی کوچک یک دینگ آرام زد. نور سبز ریز توی آب میرقصید. بچهی خجالتی دستش را پنهان کرده بود. گفت: «میترسم… قیژ میدهد.» نوشین نفس آهسته کشید. گفت: «اسمش شیرِ کوچولوست. گاز نمیگیرد. با هم بازی میکنیم: خوابِ آب.» ذرهبین فیروزهایاش تاب خورد و برق زد. دست کوچکِ بچه را گرفت. گفت: «یکی… دو… آرام میچرخانیم. مثل بستن زیپ.» میمو کنارشان ایستاد. سوتکِ آبی را در دست نگه داشت. گفت: «ها… هوم… نفس آرام.» چشمهای سبزش میخندید. دستش را مثل گربه نرم تکان داد. بچه کمی نزدیک شد. انگشتها روی دستهی سرد نشست. قیژِ کوچولو گفت. نوشین زمزمه کرد: «ادامه بده. فقط یک کوچولو دیگر.» چرخید… چرخید… چک… چک… ایستاد. سکوتِ کوتاه. بعد رود قلقلِ نرم کرد. نور سبز روی آب روشنتر شد. انگار لبخند رود پیداست. دارا خان با عصای برگدار نزدیک شد. عینکش برق زد. گفت: «آفرین.» دفترچهی کوچکش را باز کرد و نوشت: «قانونِ پنجه: آب که کارش تمام شد، میخوابد.» سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. مامان نوشین لبخند زد. گفت: «دیدی؟ شیر کوچولو ترس ندارد.» سبد حصیریاش بوی سیب میداد. بچهی خجالتی خندید؛ خندهی کوچولو اما گرم. گفت: «من بستم!» نوشین دست زد: «هورا! پنجههای پاکیزه!» نسیم رد شد. بویه دوباره دینگِ ریز زد. رود آرام شد و برق زد.
بادِ تمرینی و شاخهٔ بید
صبحِ نرم بود. بوی نعناع از رود میآمد. آب قلقلِ ریز داشت. بویهی کوچک یک دینگ آرام گفت. زیر بیدِ خمیده، روبانهای سبز تکانتکان بودند. پلِ طاقی میدرخشید؛ کاشیِ فیروزهای وسطش برق میزد. سه سطلِ رنگی کنار سکو ردیف بودند. دو مرغابیِ برنزی ساکت تماشا میکردند. نوشین گفت: «بریم تمرین باد!» ذرهبین فیروزهایاش تاب خورد و برق زد. میمو نخِ بادبادکِ نارنجی را گرفت. گفت: «آمادهام!» باد آمد. هیش… بادبادک بالا رفت. یک نسیم تندتر رسید. بادبادک گفت «فش!» و دُمِ آبیاش به شاخهی پایینِ بید گیر کرد. نوشین آه کشید: «ای وای… اما آرام.» دارا خان لبخند زد. عینکش برق زد. گفت: «با شاخهها مهربان.» عصای برگدارش را بالا آورد. خیلی آرام زیر نخ را لمس کرد. گفت: «اجازه میگیریم، شاخهی کوچولو.» نوشین به برگها سلام داد. گفت: «میلغزانم… یک… دو…» میمو گفت: «من نخ را شل میدهم.» نفس آرام کشید: «ها… هوم…» پاهایش آرام عقب رفت. نخ نرم شد. نوشین روبان سبز را کمی کنار زد. دارا خان عصا را مثل قاشقِ کوچولو پشت نخ گذاشت. تکانی خیلی نرم… حلقه سُر خورد. دُمِ آبی آزاد شد. بادبادک دوباره رقصید. نوشین خندید: «مرسی شاخه!» برگها خشخشِ خوشی گفتند. بویه دینگِ دیگری زد. دارا خان دفترچهی کوچکش را باز کرد. نوشت: «قانون: شاخهها دوستاند؛ دستِ نرم، بیکِشیدن.» میمو گفت: «حالا اگر بادکنک گیر کند، بلدیم!» نوشین سر تکان داد: «آره، تمرینِ باد تمام شد.» رود برق زد و شاد بود.
پیکنیک و بادکنکهای ناآرام
ظهرِ نرم بود. سفره کنار بید پهن بود. مامان نوشین سبد حصیری را گذاشت. گفت: «بیایید نان و پنیر!» بوی سیب و نعناع میآمد. بویهی کوچک دینگِ آرام گفت. پلِ طاقی برق زد. سه سطل رنگی کنار سکو میدرخشید. باد آرام بود. بعد یک هیش تند شد. بادکنکهای صورتی و زرد بالا پریدند. نخشان کش آمد. «اوه!» یکی به شاخهی پایینِ بید گیر کرد. روبانهای سبز تکان خوردند. چند کاغذ خوراکی سبک، فرفری شدند و روی چمن پخش شد. آبِ رود قلقل کرد؛ انگار گفت: «هیس… مراقب!» دو مرغابیِ برنزی ساکت نگاه کردند. نوشین از جا پرید. گفت: «آمادهی مهربانی!» یک سوت دهانی کوتاه کشید: «فیت!» صدایش کوتاه و روشن بود. میمو دستش روی سوتک آبی رفت، اما لبخند زد: «شنیدم! آمادهام!» دارا خان عصای برگدارش را بالا آورد. گفت: «آرام، مثل تمرین.» عینکش برق زد. نوشین ذرهبین فیروزهایاش را بالا گرفت. گفت: «گروهِ بادکنک آنجا.» با نورِ ذرهبین شاخه را نشان داد. «گروهِ کاغذ اینجا.» مامان نوشین دستمالی درآورد. گفت: «من کاغذها را میگیرم.» نسیم هنوز فوت میکرد، اما همه آرام شدند. نوشین گفت: «یک، دو… نفس نرم.» مِیمو گفت: «من نخ را نگه میدارم.» دارا خان نجوا کرد: «دستِ نرم، بیکِشیدن.» بچهها دورِ نوشین جمع شدند. لبخندها برگشت. رود برق زد؛ آماده بود. همه آمادهی کمک شدند.
آزادسازیِ آرام و بازیِ پاکیزهکاری
نوشین زمزمه کرد: «دستِ نرم.» نسیم بوی نعناع داشت. برگهای بید فِشفِش میکردند. میمو گفت: «من نخ را گرفتم.» سوتک آبیاش ساکت بود. دارا خان عصای برگدارش را بالا آورد. آرام گفت: «شاخه را نوازش. نکِش.» عینکش برق زد. زنگولهی کوچکش دینگِ ریزی کرد. نوشین با ذرهبین فیروزهای نور انداخت. گفت: «اینجاست.» انگشت کوچک او آرام گره روبان را لمس کرد. میمو نخ را نرم نگه داشت. مامان نوشین گفت: «من میگیرم.» دستِ گرمش آماده بود. یک «پوف» نرم از بادکنک آمد. آزاد شد. بادکنکها قل خوردند، اما فرار نکردند. در دستِ مامان نوشین نشستند. او لبخند زد: «آرام، کوچولوها.» دارا خان گفت: «حالا بازیِ پاکیزهکاری!» نوشین دست زد: «سهرنگ! آبی برای کاغذ.» بچهها گفتند: «باشه!» کاغذها خشخش کردند. نوشین خم شد. یکی را تا کرد. گفت: «راهِ خانهات آبی است.» میمو خندید. کاغذ را در سطل آبی انداخت. دینگِ بویهی کوچک از رود آمد. پلِ طاقی برق زد. همه لبخند زدند. سه سطل کنار سکو رنگی بودند. آبی، سبز، زرد. رود قلقل خندید. جرقههای سبز ریز روی آب تِپتِپ نور میپاشید. دارا خان یادداشت کوتاهی نوشت. گفت: «قانونِ مهربانی: دستِ نرم، دلِ شاد.» نوشین دست تکان داد: «رود خان! حالِت خوب شد؟» آب نرم گفت: «قلقل… بله.» نسیم هم آرام شد. روبانهای سبزِ بید، رقصِ ریز کردند.
علامت سبز دارا خان
زیرِ پلِ طاقی، نورِ ظهر نرم بود. کاشیِ فیروزهای برق میزد. بویهی کوچک دینگِ آرام کرد. نسیم بوی نعناع داشت. دارا خان عصای برگدارش را بالا برد. لبخندش گرم بود. گفت: «علامت سبز!» زنگولهاش دینگِ ریزی زد. گربهها «پوف» شدند و آدمک. عموهای سبزپوش دست تکان دادند. صدای قدمها تقتقِ نرم روی سنگها بود. نوشین جلو رفت. ذرهبین فیروزهای در آفتاب درخشید. گفت: «گروهِ بادکنک، زیرِ بید. دستِ نرم. آرام.» گفت: «گروهِ کیسهها، کنارِ سطلهای سهرنگ. دورِ سکو بچرخید.» با انگشت به سایهی پل اشاره کرد: «گروهِ نهال، اینجا. خاک خنک است.» میمو سوتک آبیاش را فوت کرد. «تیتی!» گفت: «اینجا نگهدار. اینجا ببر. اینجا بکار.» صدایش شاد بود. روبانهای سبزِ بید فِشفِش کردند. رود قلقلِ آرام کرد. جرقههای سبز روی آب رقصید. مامان نوشین گفت: «من آبِ نهالها را میآورم.» لبخند زد. گفت: «مواظبِ کاشیِ شکستهی شرق پل باشید.» نوشین دست بلند کرد: «از این خط رد نشید. آهسته.» بچهها گفتند: «باشه!» خانوادهها نگاه کردند. خندهی نرم پخش شد. دارا خان دفترچهی کوچکش را باز کرد. نوشت: «قانونِ امروز: گوش بده. آهسته کار کن.» گفت: «این آخرین علامت است، دوستان. شما راه را میدانید.» عموهای سبزپوش سر تکان دادند. صفها جان گرفت. سطلهای آبی، سبز و زرد آماده بودند. سوتِ «تیتی» جای هر کار را گفت. رود مثل لبخندِ روشن، آماده شد.
بادکنکها و کیسهها
گروهها راه افتادند. زیرِ بید، روبانهای سبز فِشفِش میکرد. نوشین ذرهبینش را بالا گرفت. گفت: «اون شاخه. همون بالا. دستِ نرم.» عموهای سبزپوش نوک پا شدند. دارا خان عصای برگدارش را زیر شاخه گذاشت. خیلی آرام. شاخه کمی پایین آمد. نوشین گفت: «ها... حالا. نخ رو باز کن.» بادکنکها قلقلک برگها شدند. یک، دو، سه... «بالا!» بادکنکها آزاد شدند. رفتند سوی آسمانِ آبی. رود قلقلِ خندان کرد. نورِ سبز رقصید. بویهی کوچک دینگِ نرم گفت. کنارِ سکو، کیسههای بازیافت دستبهدست چرخید. میمو سوتکِ آبیاش را فوت کرد. «تیتی... تی!» گفت: «آبی اینجا. سبز اونجا. زرد کنارِ سطل.» سبد بازیافت آبی جیرجیر کرد. چرخِ عقبش آواز کوچکی زد. بطریها و کاغذها با صدای خشخش جدا شدند. برچسب آفتابگردان برق میزد. کنارِ پلههای سنگیِ غربی، خاک خنک بود. گروهِ نهال زانو زد. نوشین گفت: «چاله کوچیک. به اندازهی یک فنجون.» دستهاشان خاک را بوید. بوی نعناع و خاکِ تازه. نهالها نشستند. مامان نوشین آمد. سبد حصیری در دست. گفت: «آبِ نرم، کمکم.» آب را ریخت. برگها نوشیدند. بعد لبخند زد. گفت: «سیب. انرژی!» بچهها گاز کوچیک زدند. صداهای موممومِ شاد. دارا خان دفترچهاش را باز کرد. نوشت: «قانون امروز: مهربانیِ آرام.» زنگولهاش دینگ کوتاه زد. گفت: «هماهنگیم.» میمو دوباره «تیتی!» زد. همه دست زدند. رود مثل لبخندِ روشن، درخشید.
لبخندِ رود و پوفِ میمو
نسیم نرم روی آب دست کشید. نورِ سبزِ ریز رقصید. پلِ طاقی با کاشیِ فیروزهای برق زد. سکو تمیز بود و سطلها برق میزدند. بویهی کوچک دینگِ ریز گفت. بوی نعناع تازه میآمد. دارا خان لبخند زد. زنگولهی سبز یشمی را آرام تکان داد. دینگ. گفت: «وقتِ برگشت.» عصای برگدارش را بالا برد. نور کوچولو از نوکِ عصا تا روی آب دوید. گربه-عموها نفسِ عمیق کشیدند. چراغکها دورشان پیچید. پچ! کفشها کوچک شدند. پوف! سبیلها بیرون آمد. میومیوهای نرم. عموها دوباره گربه شدند و کنارِ بید نشستند. میمو کنارِ نوشین ایستاد. سوتکِ آبیاش روی سینه تاب خورد. آهسته گفت: «حالا؟» نوشین زمزمه کرد: «حالا.» میمو خندید. چشمهای سبزش برق زد. پوف! یک ابرِ کوچکِ سبز دورش چرخید. در جا، بچهگربهٔ ببری شد؛ پنجههای سفید، روبانِ نعنایی، بینیِ خیس. گفت: «مییو!» رود قلقلِ خندان کرد. بوی نعناع و سیب در هوا بود. نوشین کنارِ میمو نشست. دستِ کوچکِ گرمش پشتِ بچهگربه را نوازش کرد. گفت: «دوستِ من، میدرخشی.» میمو خرخرِ ریز کرد. دمِ راهراهش تکان خورد. مامان نوشین لبخند زد و گفت: «رود هم لبخند زد.» دارا خان دفترچهاش را بست. آهسته نوشت: «قانون: دوستی مثل نورِ آب.» بعد سری تکان داد. گفت: «سپاس.» خورشیدِ عصر نرم شد. روبانهای سبزِ بید مرتب رقصید. آب مثل آینه خندید. سبدِ بازیافتِ آبی کنارِ سکو آرام ایستاده بود و فقط یک جیرجیرِ کوچولو گفت و ساکت شد.