دارا و نوبت تاببازی
از قصهپرداز · 3-6 · آموزشی · نسخه ۱
تابها از دور پیدا شدند
صبح آفتابی بود و مسیر پارک زیر پاهای دارا برق میزد. دارا کولهپشتی قرمزش را روی شانهاش جابهجا کرد. آویز ستارهای زردش با هر قدم، تِقتِق کوچکی میکرد. ناگهان دارا ایستاد. چشمهای گرد و قهوهایاش بزرگتر شد. «بابا! نگاه کن!» کمی دورتر، تابهای پارک میان چمنهای سبز دیده میشدند. یک تاب قرمز، یک تاب آبی و یک تاب زردِ بلند. تاب زرد در نور خورشید میدرخشید و آرام جلو و عقب میرفت. دارا با هیجان گفت: «من اون تاب زرده رو میخوام! خیلی بلند میره، تا نزدیک آسمون!» پدر لبخند زد و گفت: «پس آرام و با هم میریم ببینیم.» دارا تندتند راه افتاد. بوی خاک نمخورده و علف تازه در هوا بود. گنجشکها روی شاخهها جیکجیک میکردند. اما وقتی به زمین بازی نزدیک شد، دارا قدمهایش را کند کرد. جلوی تابها چند کودک پشت سر هم ایستاده بودند. یک دختر با کلاه صورتی، یک پسر با توپ سبز و دو کودک دیگر. همه رو به تاب زرد بودند. دارا با تعجب پرسید: «اینا چرا اینجا وایسادن؟» پدر به صف بچهها نگاه کرد و گفت: «به نظر میآد منتظر نوبت تاببازی هستن.» دارا به تاب زرد خیره شد. دلش میخواست همان حالا روی آن بنشیند. پاهایش بیقرار تکان خوردند.
دارا از کنار صف رفت
دارا دیگر نتوانست صبر کند. آویز ستارهای زردِ کولهاش را محکم گرفت و از کنار بچهها راه افتاد. شنهای نرم زیر کفشهایش خِشخِش کردند. او درست کنار تاب زرد ایستاد. تاب بالا رفت و پسری با توپ سبز، یک قدم جلو آمد تا نوبتش شود. دارا گفت: «من میخوام بعدی باشم! من تاب زردِ بلند رو میخوام!» پسر توپ سبز را بغل کرد. ابروهایش کمی پایین آمد. گفت: «ولی من جلوتر از تو وایساده بودم. من هم منتظر نوبتم هستم.» دختر کلاهصورتی هم آرام گفت: «ما همه از اینجا وایسادیم.» دارا به صف نگاه کرد. بعد به تاب زرد نگاه کرد که در هوا جلو و عقب میرفت. دلش مثل یک توپ کوچولو تندتند میپرید. او با صدای آهسته گفت: «اما من خیلی دلم تاب میخواد.» پسر گفت: «منم دلم میخواد. برای همین صبر کردم.» دارا گونههایش گرم شد. نمیدانست چه بگوید. کمی دلخور بود، اما دید پسر واقعاً ناراحت شده است. پدر کنار دارا خم شد و با مهربانی گفت: «دارا جان، وقتی از کنار صف میرویم، ممکن است کسی که منتظر بوده ناراحت شود.» دارا سرش را پایین انداخت. ستارهی زرد کولهاش آرام به پایش خورد. تاب زرد دوباره بالا رفت و صدای خندهی کودک روی تاب در هوا پیچید.
یک جای کوچک در آخر صف
پدر دست دارا را آرام گرفت و به صف نگاه کرد. بچهها مثل یک قطار کوچک، پشت سر هم ایستاده بودند. پدر گفت: «ببین دارا جان، صف یعنی هرکس نوبت خودش را دارد. اول کسی بازی میکند که زودتر آمده. بعد، نوبت بقیه میشود.» دارا به پسرِ توپسبز نگاه کرد. توپ سبز زیر بغل پسر بود و صورتش دیگر خیلی اخمو نبود. دارا لبهایش را جمع کرد. بعد گفت: «ببخشید. من عجله کردم.» پسر توپسبز را کمی بالا آورد و گفت: «اشکال نداره. بیا آخر صف. نوبتت میرسه.» پدر لبخند زد. «آفرین، دارا. وقتی همه نوبت هم را رعایت کنیم، همه میتوانند تاببازی کنند.» دارا یک نفس عمیق کشید. بوی خاک نمخورده و علفهای تازه از کنار درخت میآمد. او با پدرش تا آخر صف رفت. آنجا، کنار تنهی درختی با برگهای زرد و نارنجی، یک جای کوچک بود. دارا همانجا ایستاد. کولهپشتی قرمزش را روی شانهاش جابهجا کرد. آویز ستارهای زردش زیر نور خورشید برق زد. او به تاب زرد نگاه کرد و آهسته پرسید: «واقعاً نوبت من هم میرسه؟» پدر روی نیمکت چوبی نزدیکشان نشست و گفت: «حتماً. هر بار که یک نفر کارش تمام شود، تو یک قدم نزدیکتر میشوی.» دارا به بچههای جلو نگاه کرد. این بار دلش کمی آرامتر بود.
آخر صف
دارا کنار درخت ایستاد و نوک کفش سفیدش را در شنهای نرم تکان داد. تابها جلو و عقب میرفتند. صدای «جیرینگجیرینگ» زنجیرشان در هوا میپیچید. پدر از روی نیمکت گفت: «میخواهی تا نوبتت برسد، چیزی پیدا کنیم که منتظر شدن را آسانتر کند؟» دارا شانههایش را بالا انداخت. «انتظار خیلی طولانیه.» پدر به برگهای روی زمین اشاره کرد. «بیایید برگها را بشماریم.» دارا خم شد. یک برگ نارنجی برداشت. «یکی!» بعد یک برگ زرد دید. «دو!» باد کوچکی آمد و برگها را قل داد. آویز ستارهای زرد کولهاش هم تکان خورد. دختری که جلوی دارا ایستاده بود، برگ قرمزی را نشان داد و گفت: «این را ندیدی. میشود سه!» دارا خندید. «درست میگی! من دارام.» دختر گفت: «من نازلیام. تاب زرد خیلی بالا میره. انگار میرسه به ابرها.» دارا سرش را بالا گرفت. آسمان آبی بود و دو گنجشک روی شاخهها جیکجیک میکردند. دارا گوش داد و گفت: «آنها هم دارند میشمارند؟» ناگهان کودکی از تاب پایین آمد و با شادی دوید سمت سرسره. همهی بچهها یک قدم جلو رفتند. دارا هم جلو رفت؛ حالا از درخت دورتر و از تاب نزدیکتر بود. پدر با لبخند گفت: «دیدی؟ یک قدم نزدیکتر به آسمان.» دارا به تاب زرد نگاه کرد. این بار لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
یک قدم، یک دوست
دارا و دخترک آرام در صف ایستاده بودند. باد، بوی چمن تازه را میآورد و برگهای زرد را روی شنها میچرخاند. دخترک گفت: «راستی، دوستام منو نیلا صدا میزنن.» دارا گفت: «خیلی خوبه، نیلا!» بعد به چند برگ کنار کفشش نگاه کرد. «بیا بیشتر بشماریم.» نیلا یک برگ قهوهای برداشت. «چهار!» دارا برگ کوچکی را از روی چمن برداشت. «پنج!» بالای سرشان، گنجشکها جیکجیک میکردند. دارا گوشهایش را تیز کرد و پرسید: «فکر میکنی چند تا گنجشک هست؟» نیلا به شاخهها نگاه کرد. «یکی، دو تا... سه تا! شاید آنها هم منتظرند پرواز کنند.» دارا خندید و آویز ستارهای زرد کولهاش را تکان داد. «ستارهی من هم منتظره به آسمون نزدیک بشه.» ناگهان نوبت یک کودک دیگر تمام شد. او از تاب زرد پایین آمد و با دست برای بچهی بعدی تکان داد. صف یک قدم جلو رفت. دارا کفشهای سفیدش را روی شنها گذاشت و جلو آمد. حالا تابها بزرگتر دیده میشدند. زنجیرهایشان با صدای آرام «جیرینگجیرینگ» میدرخشیدند. نیلا گفت: «دیدی؟ انتظارمون کوچیکتر شد.» دارا سر تکان داد. «آره! چون برگ شمردیم و دوست شدیم.» پدر از کنار نیمکت لبخند زد. دارا به تاب زرد نگاه کرد. دلش هنوز برای تاببازی تند میزد، اما حالا ایستادن در صف آنقدرها هم سخت نبود.
نوبت دارا
چند دقیقه بعد، نیلا به جلوی صف رسید. او با خوشحالی روی تاب زرد نشست و گفت: «دارا، من از آسمون برات دست تکون میدم!» دارا خندید و دستش را بالا برد. حالا فقط یک کودک جلوی او بود. قلبش تندتند میزد؛ مثل یک توپ کوچک که میپرید. کودک از تاب آبی پایین آمد. پدر از روی نیمکت چوبی گفت: «دارا جان، نوبت توست.» دارا با چشمهای درشتش به تاب آبی نگاه کرد. زنجیرها زیر نور آفتاب برق میزدند. او کولهپشتی قرمزش را کنار پدر گذاشت و گفت: «مواظب ستارهم باش!» بعد روی صندلی تاب نشست. دستهایش را محکم دور زنجیرها گرفت. پدر آرام هلش داد. تاب جلو رفت، عقب آمد، و دوباره جلو رفت. باد خنک به گونههای دارا خورد. او آسمان آبی را دید و خندید: «پدر! من نزدیکتر شدم!» پدر گفت: «خیلی نزدیک!» دارا چند بار دیگر تاب خورد. بعد چشمش به کودکی افتاد که پشت خط انتظار ایستاده بود. کودک پاهایش را آرام روی شنها تکان میداد و به تاب نگاه میکرد. دارا یاد صف افتاد. خودش پاهایش را روی زمین گذاشت و تاب را آرام کرد. از تاب پایین آمد و لبخند زد: «حالا نوبت توئه!» کودک خوشحال شد و گفت: «مرسی، دارا!» دارا کنار پدر ایستاد. دلش گرم بود؛ انگار یک تکه آفتاب کوچولو توی سینهاش میدرخشید.
یک قدم تا تاب
دارا کنار پدرش ایستاده بود و به تاب نگاه میکرد. کودک بعدی با شادی روی تاب آبی نشسته بود. زنجیرها جیرجیر میکردند و پاهای کودک بالاتر و بالاتر میرفتند. دارا دست پدر را گرفت و گفت: «بابا، اون هم مثل من خوشحاله!» پدر لبخند زد. «بله. چون تو به او فرصت دادی.» دارا به خط انتظار نگاه کرد. حالا بچهها آرام ایستاده بودند. نیلا از دور دست تکان داد. بوی چمن تازه و خاک گرم در هوا بود. گنجشکها روی شاخهها جیکجیک میکردند. پدر گفت: «وقت رفتن به خانه است، قهرمانِ صف.» دارا کولهپشتی قرمزش را برداشت. آویز ستارهای زردش زیر نور عصر تکان خورد. او در راه باریک پارک، کنار پدر قدم زد. یک برگ نارنجی زیر کفشش خشخش کرد. دارا کمی فکر کرد و گفت: «اول منتظر بودن سخت بود. ولی بعدش همه بازی کردن.» پدر پرسید: «پس صف یعنی چی؟» دارا با چشمهای درشتش به پدر نگاه کرد و گفت: «یعنی همه با هم دوستیم و به هم فرصت میدیم!» پدر دستش را فشرد. دارا خندید و پشت سرش به تابهای رنگی نگاه کرد. دلش گرم بود؛ مثل یک ستارهی کوچک و زرد.
تاب تا آسمان
دارا روی تاب زرد و آبی نشست. دستهای کوچکش زنجیرهای خنک را گرفت. پدر پشت سرش ایستاد و گفت: «آمادهای؟» دارا پاهایش را جلو برد. «آمادهام! بلند، بلند!» پدر آرام تاب را هل داد. تاب جلو رفت و باد نرم عصر به صورت دارا خورد. موهای مشکیاش تکان خوردند. دارا خندید. کفشهای سفیدش انگار میخواستند ابرهای کوچک را قلقلک بدهند. «باز هم!» دارا گفت. تاب دوباره بالا رفت. از آن بالا، سرسرهی قرمز برق میزد. چمنها سبز بودند و بوی خاک گرم میآمد. گنجشکها روی درخت کنار پارک جیکجیک میکردند. بعد دارا پایین را نگاه کرد. سام، پسری با کلاه سبز، کنار تاب ایستاده بود. دستهایش را جلوی شکمش گرفته بود و به تاب نگاه میکرد. پشت او دو کودک دیگر هم آرام منتظر بودند. دل دارا کمی تکان خورد؛ مثل خود تاب. او یادش آمد که منتظر ماندن چقدر طولانی به نظر میرسید. دارا به پدر گفت: «بابا، سام منتظره.» پدر تاب را آرامتر هل داد و گفت: «بله، عزیزم. تو چی فکر میکنی؟» دارا پاهایش را پایین آورد. تاب کمکم آرام شد. او به سام لبخند زد و گفت: «فکر میکنم بازی من نزدیکه تموم بشه.» سام چشمهایش را گرد کرد. لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
حالا نوبت توئه!
تاب دیگر تقریباً ایستاده بود. دارا کفشهای سفیدش را روی شنهای نرم گذاشت و از تاب پایین آمد. زنجیرها یک صدای ریز کردند: «جیرینگ!» سام با کلاه سبزش جلو آمد، اما هنوز چیزی نگفت. دارا با لبخند گفت: «سام، حالا نوبت توئه!» چشمهای سام برق زد. «واقعاً؟ ممنون، دارا!» دارا یک قدم کنار رفت تا راه باز شود. پدر دستش را آرام روی شانهی او گذاشت و گفت: «چه کار مهربانی کردی.» دارا به بچههای پشت سر سام نگاه کرد. آنها هم منتظر بودند، ولی حالا لبخند میزدند. او گفت: «صف یعنی همه فرصت بازی دارن. اول یکی، بعد یکی دیگه.» پدر سر تکان داد. «آفرین! درست فهمیدی.» سام روی تاب نشست و پدرش زنجیرها را گرفت. دارا برایش دست تکان داد. بعد کولهپشتی قرمزش را روی شانهاش مرتب کرد. آویز ستارهای زردش در نور نارنجی غروب تکان میخورد. دارا و پدر از مسیر پیادهروی پارک راه افتادند. برگهای خشک زیر کفشهایشان «خشخش» میکردند. بوی چمن و خاک گرم در هوا بود. دارا دست پدر را گرفت و گفت: «بابا، صف یعنی همه با هم دوستیم و به هم فرصت میدیم!» پدر خندید. «و امروز تو این را خیلی خوب نشان دادی.» دارا به تابها نگاه کرد. سام بالا و پایین میرفت و میخندید. دارا هم با دل خوش به سوی خانه رفت.