دارا خان و راز صدسالهٔ هوتانتا
از قصهپرداز · 7-12 · ماجراجویی · نسخه ۳
درخت نوا
نوا بیلچه را کنار گذاشت و نهال را با دو دست نگه داشت. مامان خاک را دور ریشههایش ریخت. نوا پرسید: «کی بزرگ میشه؟» مامان گفت: «کمکم. یه روز زیر سایهش میشینی.» نوا نهساله بود و برای کارهایش دفتر کوچکی داشت. تاریخ آن روز را نوشت و تصمیم گرفت هر بهار از درخت عکس بگیرد. مامان گفت: «فقط حواست باشه به هوای زودتر بزرگشدنش، هر روز غرق آبش نکنی!» نوا آبپاش پُر را کمی پایین آورد. دو گربه از بالای دیوار نگاهشان میکردند: دارا خان، گربهٔ خاکستریِ محله، و پیشی ناز که نوک دمش سفید بود. پیشی ناز پایین پرید و چاله را بو کرد. نوا خندید: «برای تو نکندیمش! جای درخته.» بعد با کمک مامان روی تکهچوبی نوشت: «درخت نوا». چوب را کنار نهال فرو کردند و به خانه برگشتند.
کامیون روی پل
آن روز در هوتانتا صدای آژیر پیچید. دزدها کامیونی را برده بودند و پلیس دنبالش بود. کامیون روی پل به نرده خورد و در رودخانه افتاد. بارش زبالهٔ هستهای بود؛ زبالهای خطرناک که نباید وارد آب میشد. خبر رسید که دزدها میخواستند بار خطرناک را پنهانی جابهجا کنند. کامیون واژگون شده بود و کسی نمیدانست چه مقدار از مواد وارد رود شده است. حتی اگر آب مثل همیشه به نظر میرسید، نمیشد به آن دست زد. مامان پنجره را بست. نوا از او پرسید: «درختم چی میشه؟» مامان گفت: «فعلاً کنار رود نمیریم. باید بذاریم گروه پاکسازی کارش رو بکنه.» کارگرها دو طرف پل را بستند. جرثقیل بزرگی رسید تا کامیون را بیرون بیاورد. نوا از پشت پنجره نگاه میکرد. کنار رود، دیگر کسی بازی نمیکرد.
دو دست به جای پنجه
گربههای محله خبر نداشتند چه اتفاقی افتاده است. پیش از بستهشدن راه، از رود آب خورده بودند. شب، دارا خان خواست پشت گوشش را بخاراند. پنجهاش کجا بود؟ به جایش یک دست دید؛ با پنج انگشت! پیشی ناز هم به جای دمش نگاه میکرد. گفت: «دارا خان! دمم نیست!» پیشی ناز خواست روی دیوار بپرد، اما پای بلندش به سطل خورد. سطل واژگون شد و از خانهای صدای «کی اونجاست؟» آمد. دارا خان او را پشت دیوار کشید. هر دو آرزو کردند دوباره کوچک شوند. ناگهان چهار پنجه روی زمین داشتند. راز دوم را هم کشف کرده بودند: برگشتن ممکن بود. آنها هم شکل آدمها را پیدا کرده بودند و هم زبانشان را. هیچکدام هنوز نمیدانست این راز، زندگی شهر را عوض خواهد کرد. در شهر خیالی هوتانتا، جادویی اتفاق افتاده بود: گربهها میتوانستند آدم شوند و هر وقت خواستند به شکل خودشان برگردند. گربهها آن شب آدم شده بودند. هنوز نمیدانستند همین جادو عمرشان را هم بسیار طولانی کرده است.
کفشهای دردسرساز
صبح، دارا خان مردی بود با پالتوی خاکستری. پیشی ناز هم زنی شده بود با کفشهای سفید. پیشی ناز یک قدم برداشت و به پای خودش گیر کرد. گفت: «با چهار تا پا راحتتر بود!» دارا خان دستش را گرفت تا بلند شود. گفت: «باید تمرین کنیم.» چند روز، گربهها راهرفتن و حرفزدن را تمرین کردند. وقتی تنها بودند، دوباره گربه میشدند و روی دیوار مینشستند. دارا خان برای بقیه یک قرار گذاشت: راز تبدیل را پنهان نگه دارند، اما از آن برای ترساندن یا فریبدادن مردم استفاده نکنند. پیشی ناز اعتراض کرد: «پس اینهمه دردسرِ کفش به چه دردی میخوره؟» دارا خان جواب داد: «به اینکه بالاخره بتونیم بگیم از پایینِ دیوار، شهر چه شکلیه.» از آن بالا، رودخانهٔ بسته را میدیدند. پیشی ناز پرسید: «حالا چی کار کنیم؟» دارا خان گفت: «حالا که میتونیم با آدمها حرف بزنیم، بریم کمک.»
اول یک کار کوچک
دارا خان و پیشی ناز به شهرداری رفتند؛ جایی که کارهای شهر را انجام میدادند. دارا خان گفت: «ما میخوایم کمک کنیم.» مرد پشت میز پرسید: «چه کاری بلدید؟» پیشی ناز نزدیک بود بگوید: «بالارفتن از دیوار!» اما حرفش را قورت داد. دارا خان گفت: «محلهها رو خوب میشناسیم. میدونیم کجا زباله جمع شده.» مرد نقشهای آورد. آن دو کوچههای پر از زباله را نشان دادند. مرد پرسید: «همهٔ این کوچهها رو از کجا میشناسید؟» پیشی ناز گفت: «ما بیشتر عمرمون رو توی همین محلهها گذروندیم.» این یکی دروغ نبود. مرد دو جلیقهٔ کار به آنها داد و گفت فعلاً با گروه خدمات همراه شوند؛ برای کارهای بزرگتر باید اول کار را یاد بگیرند. روز بعد، همراه کارگرها رفتند. پیشی ناز کیسهها را نگه میداشت و دارا خان سطلهای شکسته را یادداشت میکرد. کارشان از همینجا شروع شد.
راه آب بسته است
باران که گرفت، جلوی خانهٔ نوا آب جمع شد. نوا از پشت در نگاه کرد. برگ و کیسه راه جوی را بسته بود. به مامان گفت: «آب از اونجا رد نمیشه!» مامان به کارگرهای محله خبر داد. دارا خان و پیشی ناز هم همراهشان آمدند. یکی از همسایهها گفت: «باز جمعش میکنید، هفتهٔ بعد دوباره همین میشه.» نوا عکس سطل شکسته را در دفترش نشان داد. هر بار باد میآمد، کیسهها از شکافش بیرون میریختند. دارا خان کنار عکس نوشت: «مشکل فقط زباله نیست؛ سطل هم باید درست شود.» کارگرها با دستکش و ابزار، زبالهها را بیرون آوردند. آب در جوی راه افتاد. نوا از دم در دست تکان داد. دارا خان گفت: «خوب دیدی کجا بسته شده!» پیشی ناز سطل شکستهٔ سر کوچه را نشان داد. این بار فقط زبالهها را نبردند؛ سطل را هم عوض کردند.
دوباره کنار درخت
ماهها گذشت. گروه پاکسازی کامیون و زبالههای خطرناک را از رود بیرون آورد. آب و خاک را بارها آزمایش کردند. تنها وقتی کارشان تمام شد، راه پارک را باز کردند. نوا دست مامان را کشید: «بریم درختم رو ببینیم!» پشت نردهها تابلوی تازهای نصب شده بود. نوا از مامان خواست آن را برایش بخواند. نوشته بود کار پاکسازی این بخش تمام شده، اما آزمایش رود ادامه دارد. دارا خان گفت: «پاک نگهداشتنش هم از امروز شروع میشه. این دفعه نباید صبر کنیم تا یک اتفاق بزرگ بیفته.» نهال هنوز آنجا بود. چند برگ تازه داشت. نوا کنارش نشست و گفت: «فکر کردم خشک شدی.» دارا خان با آبپاش رسید. پیشی ناز هم دور باغچه حصار کوتاهی گذاشت تا کسی روی ریشهها پا نگذارد. نوا آبپاش را گرفت. این بار لازم نبود درختش را از پشت پنجره نگاه کند.
جای لانه
سالها گذشت. گربهها در شکل آدمها کار کردند و مردم کمکم کارهای بیشتری به آنها سپردند. سرانجام دارا خان مسئول ادارهٔ شهر شد. یک روز، کارگرها خواستند درختی را ببرند تا راه تازهای بسازند. پیشی ناز بالای درخت را نشان داد: «اون لانه رو دیدید؟» همه سر بلند کردند. پرندهای با چیزی در نوکش به لانه رفت. دارا خان نقشه را روی زمین پهن کرد. راه میتوانست کمی آنطرفتر برود. مسئول ساخت راه گفت: «اینطوری کارمون طولانیتر میشه.» پیشی ناز پرسید: «ولی لانه که خراب بشه، میتونید همون امروز یکی دیگه براش بسازید؟» مرد چیزی نگفت. دارا خان از گروه خواست هر دو مسیر را اندازه بگیرند. مسیر دوم کمی کار بیشتری داشت، اما هم راه ساخته میشد، هم درخت میماند. کارگرها اندازه گرفتند و نقشه را عوض کردند. روز بعد، راه از کنار درخت گذشت. پرنده هنوز به لانهاش رفتوآمد میکرد.
نهالِ توی عکس
نوا دیگر بزرگ شده بود. یک روز با پسر کوچکش به پارک آمد. زیر درخت نشستند و نوا عکسی قدیمی از کیفش بیرون آورد. پسرش پرسید: «این دختر کوچولو تویی؟» نوا گفت: «آره. این نهال رو با مامانم کاشتم.» پسر به عکس نگاه کرد، بعد به شاخههای بالای سرش. گفت: «توی عکس از تو کوتاهتره!» نوا خندید: «اون موقع هر دومون کوچیک بودیم.» پسر پرسید: «چرا اون دو نفر توی عکس هم همین شکلیان؟» نوا به گوشهٔ عکس خیره شد. دارا خان پشت نهال ایستاده بود. نوا لبخند زد: «بعضی از رازهای این شهر هنوز توی دفتر من جواب ندارن.» بعد عکس را سر جایش گذاشت؛ برای او، کارهایی که آن دو کرده بودند از این راز مهمتر بود. پیشی ناز از آن طرف پارک دست تکان داد. دارا خان کنار او بود. آن دو مثل نوا پیر نمیشدند؛ جادوی گربهها هنوز باقی بود.
سایهای برای همه
از روز افتادن کامیون، صد سال گذشته بود. بچههای آن روز بزرگ شده بودند. بعد، بچههای آنها هم بزرگ شده بودند. اما درخت نوا هنوز در پارک بود. حالا چند نیمکت زیر سایهاش جا میشد. بچههای تازهای در پارک بازی میکردند. یکی از آنها نیلوفر بود. نیلوفر روی نیمکت نشست و بند کفشش را بست. کنار پایش، یک بستهٔ خالی افتاده بود. آن را برداشت و در سطل انداخت. شهر بزرگتر شده بود و پل تازهای داشت. کنار رود مسیر دوچرخه ساخته بودند و چند باغچه جای زمینهای خاکی را گرفته بود. دارا خان دفتر قدیمیاش را همراه داشت؛ همان دفتری که روزی سطلهای شکسته را در آن مینوشت. حالا خیلی از کارها پیش از اینکه یادداشتشان کند انجام میشد. پیشی ناز از دور نگاه میکرد. آرام به دارا خان گفت: «دیدی؟ کسی بهش نگفت.» دارا خان سر تکان داد. آن روز، تا عصر به کارهای مردم نگاه کردند.
یک روز مرخصی
شب، گربهها دور دارا خان جمع شدند. بعضی هنوز شکل آدمها بودند و بعضی روی دیوار نشسته بودند. دارا خان گفت: «فکر کنم مردم دیگه به کمک ما احتیاج ندارن.» پیشی ناز پرسید: «از کجا مطمئنی؟» گفت: «فردا مرخصی میگیریم. کارها رو به همکارهای خودمون میسپریم.» یکی از گربهها گفت: «اگه نبودیم و مشکلی پیش اومد چی؟» دارا خان پاسخ داد: «همکارهای ما کار رو بلدن. قرار نیست شهر رو بیخبر رها کنیم. میخوایم ببینیم بدون دستور ما هم تصمیم میگیرن یا نه.» پیشی ناز گفت: «من از روی دیوار حواسم هست.» صبح، برنامهٔ کار را به همکارهایشان دادند. بعد در کوچهای خلوت دوباره گربه شدند. پیشی ناز یک دور دنبال دمش چرخید. گفت: «بالاخره پیدات شد!» دارا خان خندید. از دیوار بالا رفتند و جایی نشستند که پارک و خیابان پیدا بود.
سطلِ واژگون
نزدیک ظهر، باد سطل پارک را انداخت. چند کاغذ روی چمن پخش شد. پیشی ناز از جا پرید: «باید بریم!» دارا خان گفت: «صبر کن. ببین.» نیلوفر کاغذی را که کنار کفشش افتاده بود برداشت. پدرش سطل را بلند کرد. مرد دیگری کاغذها را جمع کرد و زن باغبان آمد تا سطل را محکم سر جایش بگذارد. پسربچهای گفت: «ولش کن، کارِ باغبونه.» نیلوفر کاغذ را در کیسه گذاشت و جواب داد: «تا بیاد، باد میبرتش توی رود.» پدرش از آنها خواست فقط کاغذهای روی چمن را بردارند و به طرف آب نروند. باغبان که رسید، دید نیمی از کار انجام شده است. نیلوفر پرسید: «دیگه نمیافته؟» باغبان پایهاش را تکان داد و گفت: «حالا امتحانش کردیم!» پیشی ناز دوباره روی دیوار نشست. این بار هیچکس منتظر دارا خان نمانده بود.
بدون یادآوری
فردای آن روز، چند کارگر برای تعمیر نیمکتها آمدند. کنار درخت نوا وسایلشان را گذاشتند. یکی از آنها گفت: «روی باغچه نذاریم. ریشهها آسیب میبینن.» وسایل را به پیادهرو بردند. در خیابان هم، رانندهای ماشینش را نگه داشت تا گربهای از راه بگذرد. گربه، پیشی ناز بود! به آن طرف که رسید، برگشت و نگاه کرد. راننده دست تکان داد و رفت. آن طرف خیابان، کودکی داشت به گربهٔ دیگری نزدیک میشد. مادرش گفت: «اگه خودش اومد، نوازشش کن. نترسونش.» کودک نشست و منتظر ماند. پیشی ناز این را هم دید. به نظرش فرق داشت که مردم فقط کوچه را تمیز کنند، یا واقعاً برای جانورهایش هم جا بگذارند. پیشی ناز پیش دارا خان دوید. گفت: «منو نمیشناخت. بازم وایساد!» دارا خان گفت: «دیدم.» آنها چند روز دیگر هم تماشا کردند. شهر بدون دستور گربهها به کارش ادامه میداد.
آخرین جلسه
دارا خان یک بار دیگر به شکل آدم درآمد. در شهرداری، کارها را به همکارهایش سپرد و با آنها خداحافظی کرد. پیشی ناز پرسید: «اگه بعداً ما رو فراموش کنن چی؟» دارا خان دفترش را بست و گفت: «مهم اینه که کارها یادشون بمونه.» دفتر را در شهرداری گذاشت. آخرین صفحهاش فهرست کارهای ناتمام بود، نه دستورهای تازه. همکارهایش اسم خودشان را کنار هر کار نوشتند. شب، همهٔ گربهها کنار دیوار پارک جمع شدند. دارا خان گفت: «وقتشه برگردیم. از امشب، دیگه لازم نیست آدم باشیم.» پیشی ناز پرسید: «یعنی دیگه کفش نمیپوشم؟» دارا خان خندید: «نه، حتی فردا صبح!» گربهها یکییکی به شکل خودشان برگشتند. کفشها و لباسهای جادویی ناپدید شدند. سبیلها پیدا شد و دمها بالا رفت. پیشی ناز روی دیوار پرید. دارا خان هم کنارش نشست. این بار برای همیشه گربه میماندند.
جای دو تا گربه
صبح، نیلوفر با پدرش به پارک آمد. زیر درخت نوا، دو گربه روی نیمکت خوابیده بودند: یکی خاکستری، یکی با نوک دم سفید. نیلوفر گفت: «بابا، اینجا جا نیست!» پدرش به آن سر نیمکت اشاره کرد. نیلوفر کیفش را روی زانو گذاشت و نشست. دارا خان یک چشمش را باز کرد. پیشی ناز کشوقوسی آمد و دوباره سرش را روی پنجههایش گذاشت. روی تنهٔ درخت، پلاک کوچکی بود: «درخت نوا». نیلوفر نام را بلند خواند و از پدرش پرسید نوا که بوده است. پدر گفت: «دختری که خیلی سال پیش این درخت رو کاشت.» نیلوفر به سایهای نگاه کرد که از نیمکتشان تا راه پارک رسیده بود. نیلوفر آهسته گفت: «بخوابید. ما این طرف میشینیم.» دارا خان چشمش را بست. بالای سرشان، شاخههای درختی تکان میخورد که نوا روزی با دو دست نگهش داشته بود.
روایت همین نسخه
نمونه شنیدن